سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 4
کل بازدید : 30246
کل یادداشتها ها : 18
خبر مایه

موسیقی


1 2 >

یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای

گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم

دمی اندیشیدم و گفتم درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام

گفت فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند


  

به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صدتا آسمون می یرزه

من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سرم بذارم رو شهر هم نشونم

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی را ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون
 

 بهش بگیم که بعد اون همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد


  

    قسمت این بود که اون حالا دیگه اینجا نباشه

 

          قسمت این بود که بعد از مدت کوتاه آشنایی من بره

 

                قسمت اینه که دیگه هیچوقت کامنتی از اون نخواهم داشت

 

                    قسمت اینه که یه آدم انقدر خوب باشه که حدود 12بار ختم قران براش

 

                      بگیرن که البته هنوزم ادامه داره

 

                         قسمت اینه که فقط دلم بسوزه و هیچ کاری از دستم برنیاد

 

                             قسمت اینه که وقتی فوت کرد فهمیدم بچه محل بودیم

 

فکر میکردم یه شوخی باشه اصلا باور نکردم ...

 

امروز رفتم سمت منزلشون اونجا بود که دیگه باورم شد...

 

از فکرش بیرون نمی یام

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خداااااااااااا

 

اما میدونم اونجا خوب هواتو دارن واسه همین نگران نیستم مطمئنم مطمئن

 

به قول خودت یا محمد و یاعلی

 

التماس دعا....


  

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*******
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*******
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
******
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*****
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
******
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود


  

تنهایم
می سوزم
می جوشم
ونمی دانم
تنهایم
وچرا می لرزم
می تپد
ومی برد
به چشمانش
غبار آلود و خسته
اما شیرین
دلپذیر
ز زمانه
می روم
دستانش
آلوده
اما
بهتر از همیشه
می لرزد
وبر می دارد آهسته
گامهایش را
دوخته به زمین
چشمهایش را
ومنتظر است
تا بیاید
و اما تا کی
تا کی می ماند
ومی کشد انتظار
وبا کدامین هدف
بر می دارد گام
می بیند
و می نویسد
بر برگی و بر صفحه ای
کی می کند
بایگانی
وای کاش که هرگز
نشود
می ترسم
از آن روز
که گشایم چشمانم را
وببینم چشمانش را
ونگرد با دیده ی ترحم
پیکرم را
می ترسم که ببینم
در آن روز
عکسش را
که دیدم در آب
و زدست موجی
وبرده نظرم را
به آسمانها
به بیکرانها
به آبی ها
وای کاش
که دانم
آبی ست دریا  بی کران ست دریا
وای کاش که باشد
دستانش غبار گرفته
سرد
چهره اش خسته
رنگ پریده
گامهایش کوتاه
آهسته
تا به همیشه
و ای کاش
که گشایم آن روز
چشمانم را
وببینم با آنها
آرامم را
و رود تا بیکران
چشمانم و دستانش
وگیرد و برد وبماند
تا غروب خورشید
تا طلوع امید
تا هر آنجا که خواند مروارید
تا به آنجا که باشند پریان در پرواز
و تا آنجا که رود احساس که هر آنجا نرود ، رود
که نتپد امروز تنها
و رود با تپش ها
مجروح خسته
دردمند شکسته
اما رود و بماند
که گر نماند
بردش امواج
تا ساحل بیکران ها
که خواند جغد آواز
گیرد و برم و بردش
تا نهایت
که نیست بالاتر از سیاهی رنگی

 


  

وتنهایم 
وآتش  
آتش درونم  
که غوغا کرده  
ومی سوزاند  
از درون  
وخودم را تمام  
و خاکستر کرده   
مرا   
همچنان که سوزانده  
پیکرم را  
وکرده مرا  
نابود  
همچنان که سوخته   
پیکرم  
همچنان که گشته خاکستر همه تنم 
ولیکن مانده     
قلبم  
و می تپد 
در فراقت  
قلبی که مانده 
ز سوز هجرانت  
بر جا 
می تپد در فراقت   
نشانه کرده اند   
آن را  
به سویش می آیند   
تیرها   
اما  
هرگز  
که ساخته ام   
ازقطره قطره ی وجودم   
از لحظه لحظه ی نگاهم   
عایقی سرخ  
وبه نام عشق    
حک کردم بر سرشت  
و با گرمای وجودم 
با دستان سردت   
در آمیخت آن  
وپیوست به نام تو  
وبه یاد لحظه های چشمانم  
ونگاههایت 
نگه دارد آنرا  
از گرگ بیابان    
که گشته مدفون 
در خاکستر ها  
ولی همچنان  
می تپد در فراقت  
که نیست دگر قلبی   
مانندش  
که ریزد خون  
از خود و بر خود   
ودهد حرارت   
بر تمام خاکستر ها  
که گردیده سرد     
بیابان   
با سردی دستانت   
و گشته سراسر   
خاکستر   
وگشته دگر   
وکرده تغییر    
در فراقت    
وگر آید  
پس بیاید   
که گر آید   
منادی ینادی     
گرم گردد    
ولیکن    
نه بیابان صفتش   
که خاکستر سبزش   
که شود گرم ندایش     
و گر آید   
بردش   
ونیاید    
که رودش  
و گر آید    
تپد   
و ریزد    
وجاری گردد   
خون   
و جاری گردد    
وشوید  
قدومش را  
که برد رنگ چشمش را  
وگر آید    
نرم گردد    
سختی خاکهایش   
که شود  
قدم گاهش  
و گرآید  
نیاید بیابان   
که شود بوستان 
و گر آید     
که نیاید    
وگَرَ م  نیاید      
وتپد وتپد وتپد    
که نیست بالاتر از سیاهی رنگی     
نیست  



  

تردیدم آغازگر راهی نرفته است

راهی

که می آغازمش
 
تا به پایانش برسانم

تا از احتمال حادثه و کشف
 
برهنه اش نکرده باشم

در جاده های تکرار
 
خواندنم نمی گیرد

اندیشه است
 
نه تردید
 
اینکه به بازگشتم وا می دارد
 
اندیشه آواز سر دادن
 
در افقی

که هوایی دیگر دارد
 
که هجایی زخمی پژوک های دیگر پس می گیرند

و تحریر دیگری به صدا داده می شود

نا آشنا برای گلوهای پیر

همیشه از میانه هر راه

باز می گردم
 
تصویر پایان

نومیدم می کند

کلاف درهم این جاده ها

جغرافیای سفرهای ناتمام من است


  
+ سلام به همه.به وبلاگم یه سر بزنید خوشحال میشم.


+ salambe hamegi.bebakhshid k kheili vaght bod nabodam.vali alan ke omadam weblogamo be koli motehavel kardam.khoshal misham ye sari bezanin.dar zemn nazar yadeton nare.mamnoon






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ